چقدر سختست چشم بدوزی به راه ، لحظه ها را بشماری و منتظر بمانی که بیاید.
با هر صدای پایی قلبت بلرزد و پنجره و در را باز کنی و بخندی و با خود بگویی که آمد.
و وقتی قدم برمی دارد و حرکت می کند که بیاید ، پا بگذاری روی قلبت و بگویی صبر کن و نیا که اینجا چیزی جز درد و رنج و سرما و نفرت نیست و بنشینی و درد بکشی و بفهمی که گاهی برای بودن و ماندن ، عشق هم دیگر کافی نیست...