تو

هرگز فراموش نمی‌شوی چرا که یادت در استخوان هست.
نه رفتی از قلبمـ و نه کمـ شد از دردمـ و‌ آه که نه مردمـ از دوریت و نه زندگی کردمـ.
و من باز اینجا در نیمه های شب برای تو می‌نویسمـ ...

سراب

فراموشی ، سرابی است که ذهن در آن به دنبال آرامش می‌گردد، اما هرگز به آن نمی‌رسد.

از دست دادن محبوب زخمی است که با گذر زمان شاید بسته شود، اما جای آن همچنان بر جان باقی می‌ماند.

مسئله‌این نیست که او را فراموش می‌کنیم بلکه این است که یاد او در روان ما تغییر شکل می‌دهد ، پنهان می شود ، دگرگون می‌شود ، اما محو نمی شود.

عمد

از یه جایی به بعد از عمد کاری می‌کنی که تنها باشی...

فکت

دیر میفهمی ولی بالاخره میفهمی که آدما تو رو دوس ندارن ، فقط کارای خوبی که براشون می‌کنی رو دوس دارن.

ندیدن

عجب حوصله ای دارین برای تلافی.

به قول محمود درویش : همین تو را بس که من دیگر تو را آنطور که می‌دیدم ، نمی‌بینم .

جبر

بعضی وقتا هم کارد به استخوان رسیده ، ولی مجبوری ادامه بدی...

مرگ

چرا مرگ هیچوقت کهنه نمی شه ؟ چرا همیشه تازه هست ؟ چرا هر بار جا می خوری. چرا همیشه دور به نظر می رسه ولی نزدیکه...