یکی از هزاران هزار چهره ی سوخته در آیینه ی این شهرمـ
دنیا به همه ما یک زندگی دیگه بدهکاره...
وقتی به آینه نگاه کردمـ یهو غمـ سنگینی به دلمـ نشست. با خودمـ گفتـ حیف شدی! من و هزاران هزار تصویر دیگه توی هزاران هزار آینه ی دیگه، همه حیف شدیمـ.
از همون لحظه هایی که جرات بچگی کردن نداشتیمـ، از همون لحظه هایی که جای رویای کودکی خوابمون آشفته دعوای بزرگترها بود، همون زمان که جای لذت بردن از غرایز نوجوانی همه وجودمون عذاب وجدان و وحشت مجازات بود، همون زمان که جای شور و هیجان جوانی دغدغه هامون سیاست و مذهبی بود که بی رحمانه بهمون تحمیل میکردن و عشقامون که میتونست اینقدر زیبا و مقدس باشه که بهترین خاطرات زندگیمون باشن برچسب هوس و اشتباه زدن.
اینقدر هویتمون رو آشفته کردن که از هر راهی رفتیمـ به بن بست خوردیمـ. نه از عشق سیراب شدیمـ نه طعمـ آزادی چشیدیمـ نه حتی افکارمون تحت کنترل خودمون بود.
هر مرحله از زندگی بالغ نشده و خامـ و نارس جهیدیمـ به مرحله بعد. دنیامون شد صفحه ی بازیه یک مشت بیمار و ما هممون حیف شدیمـ و این روند ادامه داره...
زندگی میتونست خیلی زیباتر باشه. حق ما این نبود! حق ما این راه بی بازگشت تاریک نبود.
دنیا به همه ما یک زندگی دیگه بدهکاره...